خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۵۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ما را دلیست چو ساغر گرفته خونچشمی چنان که شیشهٔ می گشته سرنگون
۲
بنشسته است نقش تو چون در خیال مناز زلف همچو جیم و خم ابرویِ چو نون
۳
گر آه دل چو تیشهٔ فرهاد برکشمچون سقف بیستون رود از جان من سکون
۴
حال من است خال تو، زان شد سیاه دلاشک من است لعل تو، زان گشت آبگون
صفحهٔ ۱ از ۲