خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۵۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای بلای عاشقان بالای سروآسای توکار ما بالا گرفته از قد و بالای تو
۲
جان ز دل بردی و جز چهره ندارم وجه زربا وجود مفلسی من چون کنم سودای تو
۳
خاک پایت،کوری دشمن، به چشمم توتیاستور ز من باور نداری، بین به خاک پای تو
۴
نور چشم من توئی، چشمم به رویت روشن استمن نمیخواهم به جز در دیدهٔ خود جای تو
صفحهٔ ۱ از ۲