خلوتی با ناصر بخارایی
شمارهٔ ۵۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آرزو دارم که با او باده نوشم رو به روجان به لب آمد، به کامم بر نیامد آرزو
۲
پای او بوسم چو زلف و مینهم سر بر زمینمن که با تاج سلاطین سر نمیآرم فرو
۳
بر میان او ببندم چون کمر خود را به زرتا همه اسرار پنهان فاش گردد مو به مو
۴
زلف او خواند سراسر حال بخت من به مناشک من گوید یکایک درّ وصف من به او
صفحهٔ ۱ از ۲