خلوتی با خاقانی
غزل شمارهٔ ۱۸۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون زلف یار گیرم دستم به یارب آیدچون پای دوست بوسم جانم برِ لب آید
۲
هر شب ز دست هجرش چندان به یارب آیمکز دست یارب من یارب به یارب آید
۳
تا خط نو دمیدش بگریزم از غم اوکانکه سفر نشاید چون مه به عقرب آید
صفحهٔ ۱ از ۱