شعر را زندگی کن
خلوتی با خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۳۶

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
این خود چه صورت است که من پای‌بست اویموین خود چه آفت است که من زیر دست اویم
۲
او زلف را بر غمم، دایم شکسته داردمن دل شکسته زآنم کاندر شکست اویم
۳
هر شب به سیر کویش از کوچهٔ خراباتنعره زنان برآیم یعنی که مست اویم
۴
یک شب وصال داد مرا قاصد خیالشبا آن بلند سرو که چون سایه پست اویم
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth