خلوتی با خاقانی
غزل شمارهٔ ۲۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به میدان وفا یارم چنان آمد که من خواهمز دیوان هوا کارم چنان آمد که من خواهم
۲
ز دفتر فال امیدم چنان آمد که من جستمز قرعه نقش پندارم چنان آمد که من خواهم
۳
مرا یاران سپاس ایزد کنند امروز کز طالعبه نام ایزد دل و یارم چنان آمد که من خواهم
۴
چه نقش است این که طالع بست تا بر جامهٔ عمرمطرازی کار زو دارم چنان آمد که من خواهم
صفحهٔ ۱ از ۳