خلوتی با خاقانی
غزل شمارهٔ ۲۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا مرا سودای تو خالی نگرداند ز منبا تو ننشینم به کام خویشتن بیخویشتن
۲
خار راه خود منم خود را ز خود فارغ کنمتا دوئی یکسو شود هم من تو گردم هم تو من
۳
باقی آن گاهی شوم کز خویشتن یابم فنامرده اکنونم که نقش زندگی دارم کفن
۴
جان فشان و راد زی و راه کوب و مرد باشتا شوی باقی چو دامن برفشانی زین دمن
صفحهٔ ۱ از ۳