خلوتی با خاقانی
غزل شمارهٔ ۲۹۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب من دام خورشید است گوئی زلف یار است اینشب است این یا غلط کردم که عید روزگار است این
۲
اگر ناف بهشت از شب تهی ماند آن نمیدانممرا در ناف شب دانم بهشتی آشکار است این
۳
سرشک من به رقص افتاد بر نطع زر از شادیچو جانم در سماع آمد که یارب وصل یار است این
۴
قرارم شد ز هفت اندام گوهر هفت ناکردهز هفتم پرده رخ بنمود گوئی نوبهار است این
صفحهٔ ۱ از ۳