شعر را زندگی کن
خلوتی با خاقانی

غزل شمارهٔ ۲۹۳

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آخر چه خون کرد این دلم کامد به ناخن خون اوهم ناخنی کمتر نگشت اندوه روز افزون او
۲
دل خاک آن خون خواره شد تا آب او یک‌باره شدصیدی کزو آواره شد خاکش به است از خون او
۳
از جور او خون شد دلم وز دست بیرون شد دلمدر کار او چون شد دلم چون کار کرد افسون او
۴
کردم حسابش جو به جو در دستخون دیدم گروجوجو شد از غم نو به نو بی‌روی گندم‌گون او
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth