خلوتی با خاقانی
غزل شمارهٔ ۳۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بستهٔ زلف اوست دل، ای دل از آن کیست اوخستهٔ چشم اوست جان، مرهم جان کیست او
۲
شهری دل در آستین، بر درش آستان نشیناینت مسیح راستین درد نشان کیست او
۳
شیفتگان یکان یکان مست لبش زمان زماناو رود از نهان نهان گنج روان کیست او
۴
کشت مرا دلش به کین هست لبش گوا بر اینخامشی گواه بین غنچه دهان کیست او
صفحهٔ ۱ از ۲