خلوتی با خاقانی
غزل شمارهٔ ۳۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
یکی بخرام در بستان که تا سرو روان بینیدلت بگرفت در خانه برون آ تا جهان بینی
۲
چو رفتی سوی بستانها یکی بگذر به گورستانکه گورستان همی گوید بیا تا دوستان بینی
۳
بسی بادام چشمانند به دام مرغ حیرانندبسا پسته دهانان را تو بربسته دهان بینی
۴
امیری را که بر قصرش هزاران پاسبان بودندتو اکنون بر سر گورش کلاغی پاسبان بینی
صفحهٔ ۱ از ۲