خلوتی با ساغر کنگاوری
شمارهٔ ۱۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نه از مستی طرب دیدم نه ذوق از عقل و هشیاریهمانا چند صبحی شام شد در خواب و بیداری
۲
ملول از قیل و قالم آن چنان مستم کن ای ساقیکه از غوغای اهل حشر بینم رنج هشیاری
۳
ز گبری و مسلمانی به دیر و کعبه دلتنگمندیدم در صلیب و سبحه تسبیحی و زناری
۴
به مردان تحمل پیشه بار عشق سنگین بهکه خود آسیب غرقاب است کشتی را سبکباری
صفحهٔ ۱ از ۳