خلوتی با نورس دماوندی
شمارهٔ ۱۴۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زخم ناسور مرا صبح قیامت مرهم استبر گل داغ دلم خورشید محشر مرهم است
۲
از نغلطیدن کمر با کوه دارد اتحاداز نرنجیدن اساس دوستداری محکم است
۳
عیب جاهل یک قلم رسوا چو موی خامه استبی سخن حسبُ الرَّقَم در حرف نادان مُلزَم است
۴
کس ندارد دوست بر من چو سلیمان زین نگینمهر خاموشی مرا بر لب چو اسم اعظم است
صفحهٔ ۱ از ۳