خلوتی با نورس دماوندی
شمارهٔ ۱۹۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون زمن دامن فشان آن سرو قامت می رودچاک جیبم تا به دامان قیامت می رود
۲
حرف صحت آشنای درد را در خون کشداره بر فرق من از سین سلامت می رود
۳
در نظر بازی مرا کاری که رفت از پیش چشمروز تا شب کاروان اشک حسرت می رود
۴
آتشم چون شمع جای آب می گردد به چشمبس که از پیش نگاهم کرم وحشت می رود
صفحهٔ ۱ از ۲