خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۱۱۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز سیلاب سرشک از چهره شستم گرد هامون راز فیض عشق آخر شاد کردم روح مجنون را
۲
مرا بیاختیار آن ابرویِ پیوسته یاد آمدبه هر جا سر به هم آورده میبینم دو موزون را
۳
تمامی فتنهها از گردش چشم تو میآیدعبث بدنام میسازند مردم دور گردون را
۴
گلستان شکفتن ساختی از مژدهٔ قتلمچو گل در خنده آوردی به تن هر قطرهٔ خون را
صفحهٔ ۱ از ۲