خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۲۳۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دست تا برداشتم از عشق دامان را گرفتبرفشاندم آستین از غم گریبان را گرفت
۲
همچو آن آبی که سوی نرگستان میرودگریهٔ من راه کوی خوشنگاهان را گرفت
۳
کرد سودای که سودی آن نیاید در حسابهر که دل داد و ز تیر یار پیکان را گرفت
۴
زور دیگر کرده پیدا می به دور نرگستمحتسب نتواند اکنون نام مستان را گرفت
صفحهٔ ۱ از ۲