شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۲۳۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
گیرم بر تو قدر محبت نمانده استکم‌ کن جفا به بنده که طاقت نمانده است
۲
آبی نزد بر آتش دل دیده ای دریغدر مردم زمانه مروت نمانده است
۳
از گریه چون خموش شوم ناله سرکنمشغلی گزیده‌ام که فراغت نمانده است
۴
تا گوهر وصال تو از دست داده‌امدر آستین جز اشک ندامت نمانده است
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth