خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۲۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جایم به قدر جبهه بر آن خاک در بس استاز بهر سجده همچو نگین اینقدر بس است
۲
مانند شمع یک گل داغم به سر بس استسامان خود نمایی من اینقدر بس است
۳
قانع اگر شویم به یک قطره آب روما را تمام عمر بهسان گهر بس است
۴
چشمم به آستین خود از اشک پاک کناز گریه درد چند کشم درد سر بس است
صفحهٔ ۱ از ۴