خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۲۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شمع پیش جلوهاش آتش به جانی بیش نیستگل بر رخسار او برگ خزانی بیش نیست
۲
کی تواند شد طرف با ناوک انداز ابروشماه نو در قبضهاش دیدم کمانی بیش نیست
۳
میکشد هرچند آهو گردن شوخی ولیپیش آن چشم سخنگو بیزبانی بیش نیست
۴
میکشد از غیرت هم دستی جانان مرادستهٔ خنجر به مشتش استخوانی بیش نیست
صفحهٔ ۱ از ۲