شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۴۱۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
رفتی و یک دم دل ما از طپیدن بس نکردآه از بالادوی اشک از چکیدن بس نکرد
۲
شب که بودم مضطرب از اشتیاق صبح وصلتا سحر چشمم چو اختر از پریدن بس نکرد
۳
تا جدا از گوشهٔ دامان یار افتاده استدست بی‌تابی ز پیراهن دریدن بس نکرد
۴
بس که بار هجر او بر دوش ما سنگین فتادحلقه گشتیم و قد ما از خمیدن بس نکرد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth