خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۵۰۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل ز پهلونشینیهای این غمگین به تنگ آمدزهی قسمت ز من همصحبت دیرین به تنگ آمد
۲
به سروقتم بیارید آن طبیب درد دلها راکه از بیماری من بستر و بالین به تنگ آمد
۳
نگه را کارفرما باش شوخی را به کار آورنغافل جان من بیزار شد تمکین به تنگ آمد
۴
قبا از پردههای چشم خونبارم کجا پوشدبتی کز جامهٔ برگ گل و نسرین تنگ آمد
صفحهٔ ۱ از ۲