خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۵۳۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خنجر به کف او را گذری بر سرم افتاددل در طپش افتاد چنان کز برم افتاد
۲
پرواز نمود از دلم امید رهاییدر کنج قفس بس که طپیدن پرم افتاد
۳
قمری شد وگردید به گرد سر آن سرواو را چو گذر بر کف خاکسترم افتاد
۴
گفتم چو خورد باده دهد کام دل آن شوخساغر زد و آتش شد و در بسترم افتاد
صفحهٔ ۱ از ۲