خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۵۸۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هوسم نیست که سنجاب کنم بستر خویشاخگرم من که کنم خواب به خاکستر خویش
۲
بردن نامهٔ ما سوختگان کار تو نیستای کبوتر نشوی دشمن مشت پر خویش
۳
مور خط گرچه ستاند از شکرش داد مرامیزنم دست همان همچو مگس بر سر خویش
۴
گرهی بود که واگشت ز کارم چون سپندرقص شادی کنم از سوختن اختر خویش
صفحهٔ ۱ از ۳