شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۵۸۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
از دل چه می‌پرسی که من در عشق مجنون کردمشوز بیم سنگ کودکان از شهر بیرون کردمش
۲
جامی که می‌خوردم ز وی در پهلوی دلدار میتا شد زمان وصل طی پیمانهٔ خون کردمش
۳
از فرط ناز و خودسری رامم نگردید آن پریبا این همه جادوگری هرچند افسون کردمش
۴
زخمی که شد روزی مرا از تیغ آن خورشید روچون صبح تا دم داشتم از مهر افزون کردمش
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth