خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۸۲۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل از غم تو زبون شد چه میتوان کردندو دیده غرقه به خون شد چه میتوان کردن
۲
کشید دست ز مجنون پدر به حسرت و گفتنصیب کس چو جنون شد چه میتوان کردن
۳
به هیچ کار نمیگردد آشنا دستمچو دل ز دست برون شد چه میتوان کردن
۴
گز از جفای تو دل ناله کرد معذور استجفا ز جد چو فزون شد چه میتوان کردن
صفحهٔ ۱ از ۲