خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۹۷۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا تو رفتی درد شد صاف ایاغ زندگیتیرگی چون لاله گل کرد از چراغ زندگی
۲
زغفران را خنده میآید به رنگ زرد منبس که پامال خزان شد بیتو باغ زندگی
۳
مرهم کافوری از صبح فنا خواهم که سوختشمعآسا استخوان من ز داغ زندگی
۴
واقف از حالم چه پرسی کز خیال آن کمربس که کاهیدم شدم موی دماغ زندگی
صفحهٔ ۱ از ۱