شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۹۸۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
کارم افتاد عزیزان به بت خودراییکه ندارد ز وجود و عدمم پروایی
۲
رای من اینکه به آن زلف کنم سوداییهمچو من نیست در این جمع پریشان‌رایی
۳
شمع گردیدم و صد بزم تماشا کردمراستی را که ندیدم چو تو بزم‌آرایی
۴
پیش مفتی برم از غمزهٔ شوخت فریادکه تو را داده به خون ریختنم فتوایی
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth