خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۴۲
غزلیات ناتمام
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شد اسیرِ آن زنخندان دیده و دانسته دلمن چه سازم چارهٔ این خود به چاه افتاده را
۲
راست گو ای سرو قامت از کدامین گلشنینقش پایت شاخ گل کرده است مد جاده را
۳
کی به خون چون منی دفع خمارش میشودهست یار من که آب ساده داند باده را
صفحهٔ ۱ از ۱