خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۵۲
غزلیات ناتمام
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از شانه گر برون فتدم شاند وار دستهرگز نمیکشم ز سر زلف یار دست
۲
نه جیبها درید نه دامان او کشیدما را درین بهار نیاید بهکار دست
۳
از یار ناامیدشدن کار سهل نیستشویم مگر به خون جگر زان نگار دست
۴
من پا فشردهام به وفا زینهار توای دشمن وفا ز جفا بر مدار دست
صفحهٔ ۱ از ۲