خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۷۲
غزلیات ناتمام
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سرو من دوش در اطراف گلستان میگشتاز پیش سرو چمن بر زده دامان میگشت
۲
امتحاناً تو اگر تیغ علم میکردیجوهر جرئت عشاق نمایان میگشت
۳
دست شستم ز سلامت به بلا غرقه شدمقطرهٔ اشک من آن روز که طوفان میگشت
۴
چه بلا شور به سر داشت دل من امشبکاسهٔ داغ به فک کرده نمکدان میگشت
صفحهٔ ۱ از ۱