شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۷۴

غزلیات ناتمام

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
یار رفت و جان زاری مانده استجان شده چشم نزاری مانده است
۲
بس که از سودای زلفت کاستماستخوانم شانه‌واری مانده است
۳
شام شد دل برنگشت از کوی اوغالباً از بهر کاری مانده است
۴
زخم پهلویم نخواهد به شودگر خدنگش یادگاری مانده است
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth