خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۸۲
غزلیات ناتمام
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شب فراق ر بس عرصه بر دلم تنگ استمیان چشم من و خواب تا سحر جنگ است
۲
به دوستی که سبکتر بود چو گل بر منز دست همچو تویی صدهزار من سنگ است
۳
ز بس خیال دهانش گرفته تنگ مراجهان چو دیدهٔ سوزن به چشم من تنگ است
۴
ز ضعف خویش چه گویم جز این قدر که مرابه هم رساندن مژگان هزار فرسنگ است
صفحهٔ ۱ از ۱