شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۸۸

غزلیات ناتمام

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
نی همین دل‌خستهٔ درد جدایی مردنی استبر سر بالینش ار شمع است هم افسردنی است
۲
باختم روزی که با جانان قمار عشق رایافتم در داو اول کین حریف بردنی است
۳
برنمی‌داری زمانی دست از آزار منای به قربانت روم عاشق مگر آزردنی است
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth