خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۹۲
غزلیات ناتمام
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از بس که گریه کردم م در جگر نمانده استوقت است اگر بیایی عمر اینقدر نمانده است
۲
عشق تو کرد غارت اسباب عیش و راحتماییم و نیمجانی چیزی درک نمانده است
۳
مردند خستگانت بر خاک آستانتچون من به بستر غم یک محتضر نمانده است
صفحهٔ ۱ از ۱