خلوتی با واقف لاهوری
شمارهٔ ۱۴۲
غزلیات ناتمام
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
فغان کز گفتهٔ اغیار با من خوب من بد شدامید صد یکی گردید نومیدی یکی صد شد
۲
دلم میخواست یک ساعت بهشت وصل را دیدنولی از بخت بد در دوزخ هجران مخلد شد
۳
ره کوی تو را روزی که دانستم ندانستمکه پایم تا به زانو سوده خواهد شد ز آمد شد
۴
دوبالا گشت آهم تا دوتا شد پشتم از پیریقد خم گشتهٔ من از برای این الف مد شد
صفحهٔ ۱ از ۲