شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۲۱۱

غزلیات ناتمام

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ماند دست آرزویم خالی از دنیای خشکچشم تر چون آبله بردم ازین دریای خشک
۲
با سر زلف بتان سودا ندارد هیچ سودشانه دست خشک و خالی برد زین سودای خشک
۳
دستگیری گر کند پیر طریقت می‌توانچون عصا طی کرد این راه بیابان‌های خشک
۴
هرکس از خشک و تر دنیا نصیبی برده استقسمت ما شد همین چشم تر و لب‌های خشک
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth