شعر را زندگی کن
خلوتی با واقف لاهوری

شمارهٔ ۲۸۹

غزلیات ناتمام

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
جور تو بی‌حساب شد بس کنکشور دل خراب شد بس کن
۲
بت من چند آتشین‌خوبیمرغ و ماهی کباب شد بس کن
۳
بس که دل سختیت ز حد بگذشتسنگ از خجلت آب شد بس کن
۴
رشتهٔ جان ز زلف تافتنتسربه‌سر پیچ و تاب شد بس کن
صفحهٔ ۱ از ۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth