خلوتی با انوری
غزل شمارهٔ ۳۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بختی نه بس مساعد یاری چنان که دانیبس راحتی ندارم باری ز زندگانی
۲
ای بخت نامساعد باری تو خود چه چیزیوی یار ناموافق آخر تو با که مانی
۳
جانی خراب کردم در آرزوی رویتروزم سیاه کردی دردا که میندانی
۴
گفتی ز رفتن آمد آنکه بدی برویتبایست طیرهرویی رو جان که ننگ جانی
صفحهٔ ۱ از ۲