خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دلبرا، در دل سخت تو وفا نیست چرا؟کافران را دل نرمست و ترا نیست چرا؟
۲
بر درت سگ وطنی دارد و ما را نه، که چه؟به سگانت نظری هست و به ما نیست چرا؟
۳
هر که قتلی بکند کشته بهایی بدهدتو مرا کشتی و امید بها نیست چرا؟
۴
خون من ریزی و چشم تو روا میداردبوسهای خواهم و گویی که: روا نیست، چرا؟
صفحهٔ ۱ از ۲