خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نمیرد هر که در گیتی تو باشی یادگار او راچراغی کش تو باشی نور با مردن چه کار او را؟
۲
اگر نه دامن از گوهر بریزد چون فلک شایدکه هر صبحی تو برخیزی چو خورشید از کنار او را
۳
دلم لعل لبت بر دست، اگر پوشیده میداریمن اینک فاش میگویم! به نزدیک من آر او را
۴
مجو آزار آن بیدل، که از سودای وصل تودلش پیوسته در بندست و جان در زیر بار او را
صفحهٔ ۱ از ۲