خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۳۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟که هجرانت چه میسازد همی با روزگار ما؟
۲
چه ساغرها تهی کردیم بر یادت: که یک ذرهنه ساکن گشت سوز دل، نه کمتر شد خمار ما
۳
به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندشولی این مردمیها خود نباشد در دیار ما
۴
ز رویت پردهٔ دوری زمانی گر برافتادیهمانا بشکفانیدی گل وصلی ز خار ما
صفحهٔ ۱ از ۳