خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۴۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
رخ خوب خویشتن را ز چه پوشی از نظرها؟که به حسرت تو رفتم بدو دیده خاک درها
۲
برت آمدیم یک دم، ز برای دست بوسیچو ملول گشتی از ما، ببریم درد سرها
۳
تو به ناز خفته هرشب، ز منت خبر نباشدکه زخون دیده گریم ز غمت به رهگذرها
۴
عجب آمدم که: بعضی ز تو غافلند، مردممگر از ره بصارت خللیست در بصرها؟
صفحهٔ ۱ از ۲