خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۶۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تا قلندر نشوی راه نیابی به نجاتدر سیاهی شو، اگر میطلبی آب حیات
۲
موی بتراش و کفن ساز تنت را از مویتا درین عرصه نگردی تو بهر مویی مات
۳
به یلک هر دو جهان را یله کن، تا چو یلاننام مردیت برآید ز میان عرصات
۴
کفش و دستار بینداز و تهی کن سر و پایتا چو ایشان همه تن گردی اندر حرکات
صفحهٔ ۱ از ۲