خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۱۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پیداست حال مردم رند، آن چنان که هستخرم دلی که فاش کند هر نهان که هست
۲
میخواره گنج دارد و مردم بر آن که: نهزاهد نداشت چیزی و ما را گمان که هست
۳
مؤمن ز دین برآمد و صوفی ز اعتقادترسا محمدی شد و عاشق همان که هست
۴
سود جهان به مردم عاقل بده، که مناز بهر عاشقی بکشم هر زیان که هست
صفحهٔ ۱ از ۳