خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۱۱۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ماه کشمیری رخ من، از ستمکاری که هستمیپسندد بر من بیچاره هر خواری که هست
۲
چشم گریانم ز هجر عارض گل رنگ اوابر نیسان را همی ماند، ز خون باری که هست
۳
ای که بر ما میپسندی سال و ماه و روز و شبهر بلا و محنت و درد دل و زاری که هست
۴
نیست خواهد شد وجود دردمند ما ز غمگر وجود ما ازین ترتیب بگذاری که هست
صفحهٔ ۱ از ۳