خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۱۴۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن ستمگر، که وفای منش از یاد برفتآتش اندر من مسکین زد و چون باد برفت
۲
او به بغداد روان گشت و مرا در پی اوآب چشمست که چون دجلهٔ بغداد برفت
۳
گر چه میگفت که: از بند شما آزادمهمچنان بندهٔ آنیم، که آزاد برفت
۴
او چو برخاست غم خود به نیابت بنشاندتا نگویی که: سپهر از بر بیداد برفت
صفحهٔ ۱ از ۲