خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۱۴۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زلف ترا بدیدم و مشکم ز یاد رفتهر کو به دام زلف تو اندر فتاد رفت
۲
بر بوی باد زلف تو شب روز میکنمدردا! کز اشتیاق تو عمرم به باد رفت
۳
روزی اگر ز زلف تو بندی گشودهامبر من مگیر، کان به طریق گشاد رفت
۴
گفتی که: بامداد مراد تو میدهمزان روز میشمارم و صد بامداد رفت
صفحهٔ ۱ از ۲