خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۱۵۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
زمانی خاطرم خوش کن به وصل روی گل رنگتکه دل تنگم ز سودای دهان کوچک تنگت
۲
از آن چون مهر زر دایم فرو بستست کار منکه مهر زر نمیورزد دل بیمهر چون سنگت
۳
اگر سالی نمیبینی نشان، هرگز نمیپرسیکجا پرسی نشان من؟ که هست از نام من ننگت
۴
به حسن غمزه و قامت ببردی دل جهانی رافغان از قامت چالاک و آه از غمزهٔ شنگت!
صفحهٔ ۱ از ۲