خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۱۸۸
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل باز در سودای او افتاد و باری میبردجوری که آن بت میکند بیاختیاری میبرد
۲
چندیست تا بر روی او آشفته گشته این چنیننه سر به جایی میکشد، نه ره به کاری میبرد
۳
من در بلای هجر او زانم بتر کز هر طرفگویند: میچیند گلی، یا رنج خاری میبرد
۴
با دل بسی گفتم، کزو بگسل، چو نشیند این سخنمن نیز هم بگذاشتم تا: روزگاری میبرد
صفحهٔ ۱ از ۲