خلوتی با اوحدی مراغهای
غزل شمارهٔ ۲۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل اسیر حلقهٔ آن زلف چون زنحیر شدتن ز استیلای هجر آن پریرخ پیر شد
۲
چون کمان بشکست پشت عالیم را در فراقنوک مژگانش ز بهر کشتن من تیر شد
۳
نیست جز سودای زلف همچو قیرش در سرماز برای آن تنم چون موی و دل چون قیر شد
۴
دوش میگفتم: برون آیم، بگیرم دامنشآب چشم من روانی رفت و دامن گیر شد
صفحهٔ ۱ از ۲